گفت و گو... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
بارش زیادی سنگین بود و سربالایی سخت. دانه گندم روی شانه های نازکش سنگینی می کرد. نفس نفس میزد. اما کسی صدای نفس هایش را نمی شنید ، کسی او را نمی دید.دانه روی شانه های کوچکش سر خورد و افتاد.خدا دانه گندم را فوت کرد. مورچه می دانست که نسیم ، نفس خداست.مورچه ، دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت:
روحش شاد... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
آزاد آزادم ببینچون عشق درگیر من استدیگر گذشت آن دوره کهتقدیر زنجیر من استشاید نمی دانی، ولی ، از خود خلاصم کرده ایآیینه ی خالی فقط ، امروز تصویر من استاز عشق تو بر باد رفت ، آن آبروی مختصرمن روح بارانم ، ببین ، چون عشق تقدیر من استمرحوم دکتر افشین یداللهی + نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹
سال نو مبارک... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
سین هفتم ... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
دنیا پر از سین است و شما می توانید از بی شمار سین های عالم، هر کدام را که خواستید بردارید. من اما از میان همه سین ها، سیمرغ را انتخاب می کنم.هرچند گنجشکی کوچکم و هرچند روی شاخه نازک زندگی نشسته ام اما دلم بی تاب پر زدن در هوای قاف است...بی تاب آن کوه بلندی که روی لبه جهان است و آنطرفش دیگر خاکی نیست
ترس... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
همه ی ما ازین می ترسیم که اگه دیگه نباشیم چه اتفاقی خواهد افتاد....دوستامون، خانواده مون....اما فقط یه چیزه که واقعا اتفاق می افته... اگه نباشیم دیگه نخواهیم بود.... + نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 16:17 توسط فاطمه صالح نيا |
ربنا لاتزغ قلوبنا.... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
باز هم رمضان و صوت خوش ربنا...دانلود دعای ربنا با صدای استاد محمدرضا شجریانبرای مشاهده ی متن دعا به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید. ** ربنای اول** سوره آل عمران از سوره های مدنی – آیه شماره ۸ متن عربی :ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا و هب لنا من لدنک رحمه انک انت الوهاب . ترجه فارسی :بارالها ، دل های م
که علی بگذر و از ما مگذر.... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
اسب لاغر میان به کار آید... - تاریخ: 1396/4/11 ساعت: 16:29
پادشاهی چند پسر داشت، ولی یکی از آنها کوتاه قد و لاغر اندام و بدقیافه بود، و دیگران همه قدبلند و زیبا روی بودند. شاه به او با نظر نفرت و خوارکننده می نگریست، و با چنان نگاهش، او را تحقیر می کرد.آن پسر از روی هوش و بصیرت فهمید که چرا پدرش با نظر تحقیرآمیز به او می نگرد، به پدر رو کرد و گفت:ای پدر! کو