چه خوب میشد همین لحظه
یک اتفاقی میافتاد
مثلا باد می آمد
میرفت باغهای بالا را دور میزد
برمیگشت، خاک را بو میکرد،
و از کنارِ شمشادهای شکسته
بوی خوش آب و
خبر از هوای حامله میآورد.
اصلا باد
چرا از چیزی شبیه باران نمیخواند!
پس کی میآید همان که میگویند
دریا را با خود خواهد آورد!؟
مادرم میگوید
برای شنیدنِ آوازِ آینه نباید عجله کرد،
بالاخره میآید
کسی که با زورقِ آوازهاش
دریا را با خود خواهد آورد.
می آید با آسمانِ بلند هم
به بحثِ روشنِ باران خواهد نشست
میگوید این شمعدانی ها تب دارند
این باغ ها تشنه و
این شمشادها بی ترانه اند
کاری باید کرد!
دانلود دکلمه با صدای رضا پیربادیان
موضوعات مرتبط: دلنوشته ها ، شعر
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل نوروزی